با سکوت شب مرگ عاشقی می خواهد .
با صدای باد عشق زندگی می خواهد.
اين شعري كه نوشتم حرف دل يكي از دوستانمه كه با زبان قلم بيان كرده ، چون اون دوست و اين شعر برام خيلي عزيزن گفتم توي وبلاگم از هر دوشون ياد كنم و به اون دوست بگم هر چند از هم دوريم ولي هميشه به يادشم و به ياد خاطرات خوشي كه باهم . . .
حرفها دارم نمي گويم
غصه ها دارم نمي گريم
زندگي نيست مرا وقف مراد
حاصلم نيست به جز مشكل حاد
اي قلم حال خرابم درياب
اين فلك دست گلي داده به آب
پدر از غصه من پير شده
مادرم خسته و دلگير شده
دل من تنگ شده تاب ندارم به خدا
اشك من سنگ شده تاب ندارم به خدا
به كه گويم دل من مي شكند
هر كسي تيشه به اين ريشه زند
من اگر سيرم از اين زندگي بي بنياد
و خدا مرگ به ديگرها داد
كاش يك زره مرا رقبت بود
كاش ميلي بر اين زندگي نكبت بود
كاش افسانه حقيقت مي داشت
و خدا در دل ما تخم محبت مي كاشت
كاش از سنگ نمي بود دل رفته ما
كاش بيدار نمي گشت غم خفته ما
زچه رو حرف بگويم كه مرا همدم نيست
از كه گويم كه به من ماتم نيست
ُحرف من اندوه و غم و حق حق نيست
من نيم حادثه سازي كه جهان را دارد
من نيم مردك پستي كه اجل مي خواهد
من اگر حرف نگويم دل من مي ميرد
و زبانم ره كفرا به خدا مي گيرد
دل من را دل فرجام به تاراج نبرد
يا اگر برد براي دل من غصه نخورد
من اگر تاب ندارم به پوييدن راه
زندگي پر شده از حسرت و آه
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دستم
باز گویی در جهان دیگر هستم
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 22:30  توسط فهیمه
|